سرنوشت

هیچوقت هیچی

سرنوشت

هیچوقت هیچی

بی قضاوتون قسمت 5

جرینگ جرینگ سکه ها  باعث شد کل اکبر دیگر از کوچه پس کوچه ها راهش کج نکند و مستقیم در دل شهر قدم بزند ،سرش بالا گرفت و به همه سلام میکرد و دست تکان میداد  حتی غریبه ها  !

 در همین حال و هوا بود که شخصی  را  دید داد میزد  چهار پا برای فروش   کل اکبر نزدیک رفت و رو به شخص کرد  : چه میفروشی ؟ 

مرد ذوق کرد که مشتری  پولداری گیرش آمده گفت : اسب ، الاغ ، قاطر ، هر چه بخواهی 

کل اکبر : قیمت الاغ چقدر است

مرد فروشنده : بستگی دارد و از 300 سکه الان جوان و خوب دارم تا 200 سکه برای الاغ پیر و باری 

کل اکبر گفت :  در  باید یک عمر کار کنم تا بتوانم همچین چیزی بخرم .

مرد که حالا فهمیده بود کل اکبر آه در بساط ندارد سرش را خم کرد و دوباره فریاد زد ، چهار پا برای فروش  ،چهار پا برای فروش 

کل اکبر به سمت بازار  حرکت کرد  کمی خرید کرد و مقداری هم نان تازه خرید  ، به خانه برگشت اما  از فکر الاغ نمیتوانست بیرون بیاید . 

زن که متوجه  تغییر رفتار کل اکبر و گوشه گیری اش شده بود  با لحنی ملایم : چرا اینطور درهم رفته ای  

کل اکبر با حسرت  که در صدایش  مشخص بود  :   الاغ 

زن  : هفت جد و آبادت الاغ است ، به من میگویی 

کل اکبر که سرش به زیر بود با ناراحتی : امروز الاغی در بازار دیدم قیمتش ۳۰۰ سکه بود ، مرد فقیری مثل من چطور میتواند  روزی الاغی بخرد  .

زن حالا متوجه علت ناراحتی کل اکبر شد ، گفت : چرا الاغ را اجاره نمیکنی  ، تو با الاغ بیشتر میتوانی کاسبی کنی و  وضع زندگی ما بهتر و بهتر میشود .

کل اکبر  از جا پرید رو به زن کرد و با خوشحالی  : زن حکیم و دانایی چون تو دارم دیگر هیچ نمیخواهم

زن که خنده ای بر لب داشت  گفت  : حالا برو شاید آن مرد هنوز در بازار باشد   . 

کل اکبر بلند شد و با عجله حتی فراموش کرد درب حیاط را ببندد و خارج شد 

به جستجوی مرد فروشنده این طرف و آن طرف نگاه میکرد که او را پیدا کرد 

روی سکویی نشسته بود و دیگر فریاد نمیزد .


بی قضاوتون قسمت 4

بیابان و بیابان ،  پا برهنه   روی ریگ های داغ راه میرفت ، کل اکبر با خود  میگفت اینجا دیگر کجاست   ، راه میرفت و میرفت اما انتها نداشت فقط منظره تکراری ، انگار سر جای خود راه میرود ، ایستاد خوب اطرافش نگاه کرد ، با خود فکر کرد آخرین بار با پیرمرد روستایی صحبت میکردم ، احتمالا راه را گم کرده ام و از این بیابان سر در اورده ام .   

  ادامه مطلب ...

بی قضاوتون قسمت 3

ماه مثل خورشید میدرخشید  شب فرا رسیده بود ، شبی مهتابی و بهاری 

کل اکبر  به  پیرمرد گفت : اهل کدام روستایی 

پیرمرد که نشنیده بود  ، انگار گوشهایش کمی سنگین بود ، 

دوباره با صدای بلند تری پرسید  : روستا ، روستای که باید بریم کجاست 

پیرمرد  که افسار الاغ در دستش بود  گفت  :   کریم آباد 

کل اکبر گفت :   چقدر راه است 

پیرمرد گفت  :  اگر با همین سرعت برویم نیمه شب میرسیم 

کل اکبر  دیگر حرفی نزد و به راه  ادامه میداد  ادامه مطلب ...

بی قضاوتون قسمت 2

کل اکبر  سمت مرکز شهر   به راه افتاد  همیشه از همین مسیر میرفت  جایی که جمعیت کمتری باشه و کمتر توی دید باشه تا مجبور نباشه سوال و جواب های بی ربط مردم را پاسخ بده   ، از کوچه ها و جاده های فرعی میرفت ، اگر هم کسی او را میدید سرش را بر میگردادند یا طوری وانمود میکرد که او را ندیده ، گاهی  هیچ کاری نمیتوانست بکنه و توی تله می افتاد و مستقیم جلویش ظاهر میشدند ، بیشترین سوالی که از او میپرسیدن 

کل اکبر کار و بارت چطوره ؟  از بچه هات بگو ؟ و ...

این سوال مثل نیزه به قلب کل اکبر بود تا شب نمیتوانست بخوابد 

یکبار بین راه یکی از اشنایان پدرش دید  . اقا محمود بقال توی بازار میشناختنش 

  ادامه مطلب ...

بی قضاوتون قسمت ۱

در روزگار قدیم مردی بود به اسم کل اکبر ، کل اکبر توی شهر کوچکی زندگی میکرد  ، شغلش حمالی  ، بارکشی ، و هر کاری که بهش میدادن بود. 

پدرش  هم  همینطور بود همیشه خدا بی پول ، فلاکت زده بود .

یه روز توی خونه  نشسته بود به در و دیوار نگاه میکرد  ، و حسرت نداشته هاش میخورد و  رو به زنش گفت :  من بعد از عمری حمالی هنوز حتی  الاغ هم ندارم وسایلم بار کنم و راحت بشم .

دیگه مثل قبل نمیتونم بار مردم رو کولم بزارم و اینور و انور ببرم  ، ای کاش کسی  بود میتونستم ازش قرض بگیرم  ، یا کمک حالم باشه 

زن اخم کرد  و گفت : پدر منم از خودت بدبخت تر اون اگر چیزی داشت من  از خونش بیرون نمیکرد .

کل اکبر گفت : یعنی میگی به زور آوردمت ؟

زن گفت : اینم  از بخت سیاه من بوده ، گیر توی هیچی ندار افتادم ، نه اولادی  نه  وضعی .

کل اکبر از جا پرید و گفت  : نمک نشناس  ، و از خونه بیرون رفت .

 بیرون درب روی سکویی نشست به جوی اب زل زد  و به فکر فرو رفت : اگر پول داشتم زبون همه بسته بود  ، یک زن دیگه میگرفتم از دست این عجوزه خلاص میشدم ، با خودش میخندید  ، زیر لب حرف میزد و نقشه میکشید  .

در همین افکار بود که  شخصی از جلویش رد شد گفت کل اکبر  کیفت کوکه ، خوب میخندی  مرد با صدای بلند قاه قاه بهش میخندید  و  دور میشد . 

کل اکبر که  بهم ریخته بود خنده روی صورتش محو شد ،    آروم طوری که فرد نشنونه گفت : لعنت بهت  فلان فلان شده   اینم شد همسایه  . 

از جایش بلند شد و به سمت بازار رفت  تا شاید امروز کاری گیرش بیاد .

ادامه دارد ....



قسمت دوم

شب قهرمان

 تقریبا  5 سال پیش   یک شب  سرد دی ماه ،  ساعت 11  شب یا 12 اگر اشتباه نکنم   ، تلوزیون  روشن بود داشتیم فیلم  تکراری شبکه نمایش نگاه میکردم که صدایی از بیرون مثل کلنگ زدن  می‌اومد  .

محل ندادم ،  داداش بزرگه گفت صدا چی میاد 

من که کمی ترسیده بودم گفتم گربست حتما 

گفت نه گوش کن داره بیل میزنه 

گفتم شبه کسی نیست  بیخیالش 

داداش گفت بلند شو بریم  ببینم چیه 

 گفتم این وقت شب خونه ما پرت ترین جای  ممکنه  اگر دزد باشه ، اونقدر اعتماد به نفس داره با کلنگ و بیل اومده چرا  !!

داداشه گفت  : بگو ... ندارم  ترسیدم 

یک راست رفتم میل آهنی توی باغچه رو در اوردم .  گفتم حالا بیا 

 اونم چراغ قوه رو هم برداشت  ، با دست خالی   مثل قهرمانا راه افتادیم .

یکم که رفتیم  بوی سیگار می اومد صدا هم بیشتر میشد دیگه مطمعن بودیم توی اون خرابه ها کسی هست .

چراغ خاموش کرد داد دست من گفت من  از بالا میرم تو اینجا جلوش بگیر میله دستته اومد بزن .

پیش خودم گفتم چه بدبختی  گیر کردم  ، این مستقیم بیاد سمت من  چی کار کنم . فکری به ذهنم رسید  رفتم پایین وایستادم چراغ از عمد روشن کردم توی خرابه انداختم  برای چند ثانیه ، سریع خاموش کردم 

داداش فریاد زد بدو بدو ، بیاااا بیااا

منم  اروم  اروم 

تا اومد گفت فرار کرد ، لعنت بهش 

گفت چی کار کردی گفتم این  بی صحاب یهو روشن شد .

رفتیم  نگاه کردیم ، هیچی نبود بجز دو سه تا  ته سیگار . 






اولین مطلب

شاید اولین مطلب همیشه چالش اصلی یک وبلاگ نویس باشه .

برخی سوال های های که پیش میاد  برای اکثر وبلاگ نویس ها  از این قراره 

از چی  بگم  ؟ 

مطلب از کجا هر روز گیر بیارم ؟ 

اسم سایتم چی  باشه  ؟ شاید ساعت ها وقت برای یک اسم گذاشتن  و آخر سر به نتیجه نرسیدن  (بیشتر موارد )

دروغ بنویسم یا زندگی خودم باشه ؟ 

مخاطب هام چه فکری می‌کنند راجب مطالبم ؟ 

چرا نظر نمیدن اصلا  میخونن ؟

و سوال های زیاد  دیگه که  به ذهنم نمیرسه بنویسم اگر موردی میدونید توی نظرات یاری کنید تا مطلب دوباره ویرایش کنم .

 و جواب این چند تا سوال 

در مورد اسم سایت  یا وبلاگ ،  یه نگاه کن به اطرافت موضوعی که میخوای بنویسی فکر کن از گوشی یا لبتابت فاصله بگیر ، تا وقتی به صفحات الکترونیکی نگاه می‌کنید تمرکز لازم ندارید  ، راجب چیزی که میخوای بنویسی فکر کن  . مثلا من در مورد اتفاقات روزانه میخوام بنویسم،  چه اسمی خوبه  ؟ 

همونطور که میدونید نام باید انگلیسی نوشته بشه ، برای دامنه 

مثلا  days ، روزها کاملا مناسبه ولی از قبل ثبت شده میتونید به این شکل بنویسید یا پسوند یا چیزی بهش اضافه کنید days-weeks 


سوال بعدی اینه که مطلب از کجا هر روز گیر بیارم و بنویسم ؟ 

نیازی نیست هر روز یک متن بلند بالای ادبی یا آموزشی بنویسید 

فقط چند جمله برای اینکه وبلاگ زنده است کافیه ، گاهی حال خوبی دارید میتونید بنویسید ، اون زمان نوشتن شماست 

هر وقت حوصله ندارید یا وقت ندارید یک جمله یا دو جمله  از قبل تهیه کردید انتشار میدید .


  دروغ بنویسم یا زندگی خودم باشه ؟  ، مهم نوشتن  راست یا دروغ کسی شما رو قضاوت نمیکنه ، اما اگر مطالب آموزشی می‌نویسد بهتر کامل و بدون هیچ کلکی باشه تا مخاطب اعتمادش از دست نده به شما .


مخاطب هام چه فکری می‌کنند راجب مطالبم ؟  وبلاگ شما وقتی بازید داشته باشه یعنی افرادی هم فکر خودت جمع شده اند پس ۹۰ درصد موافق ایده های شما هستند .

و سوال آخر 

چرا نظر نمیدن اصلا  میخونن ؟

اگر مطلبی که می‌گذاری بازدید داشته باشه پس میخونن و نظر دادن وقت میبره ،  حتی سایت های خبری هم نظرات کمی میدن با اینکه بازدید خیلی زیادی دارن .