-
بی قضاوتون قسمت 8
یکشنبه 12 بهمن 1404 23:22
کل اکبر صبح زود الاغ را هی کرد و روانه بازار شد ، الاغ بین راه عر عر میکرد ، کل اکبر با چوب او را میزد و میگفت زبان نفهم راه برو . الاغ که گرسنه و تشنه بود تا جوی آب را دید با سرعت به سمت آب رفت ، کل اکبر که افسار را گرفته بود به زمین خورد روی زمین کشیده شد و خاکی شد . بچه هایی که آن نزدیکی بازی میکردند به کل اکبر...
-
بی قضاوتون قسمت 7
شنبه 11 بهمن 1404 22:08
کل اکبر الاغ را به گوشه حیاط بست و با صدای بلند زنش را صدا کرد تا به تماشا بیاید زن که مشغول درست کردن ناهار بود با شنیدن صدا به بیرون رفت ، کل اکبر را به حالت خوشحالی و خنده نگاه میکرد تا چشمش به الاغ افتاد گفت : میدانستم تو مرد عمل هستی و میتوانی ، ولی چطور توانستی اعتماد فروشنده را جلب کنی تا به تو این الاغ گرانبها...
-
بی قضاوتون قسمت 6
جمعه 10 بهمن 1404 23:45
مرد که کل اکبر را رو به روی خودش دید ، به سردی نگاهی به او کرد و سرش را پایین گرفت به سنگ فرش زیر پاییش نگاه میکرد ، مانند کسی که به مورچه ها نگاه میکند کل اکبر با صدای بلندی گفت : مرد من پیشنهادی برای تو دارم مرد فروشنده سرش را کمی بلند کرد و با سردی در کلامش : چه پیشنهادی ؟ کل اکبر : من نمیتوانم الاغت را بخرم ولی...
-
بی قضاوتون قسمت 5
سهشنبه 30 دی 1404 16:32
جرینگ جرینگ سکه ها باعث شد کل اکبر دیگر از کوچه پس کوچه ها راهش کج نکند و مستقیم در دل شهر قدم بزند ،سرش بالا گرفت و به همه سلام میکرد و دست تکان میداد حتی غریبه ها ! در همین حال و هوا بود که شخصی را دید داد میزد چهار پا برای فروش کل اکبر نزدیک رفت و رو به شخص کرد : چه میفروشی ؟ مرد ذوق کرد که مشتری پولداری گیرش آمده...
-
بی قضاوتون قسمت 4
یکشنبه 28 دی 1404 21:32
بیابان و بیابان ، پا برهنه روی ریگ های داغ راه میرفت ، کل اکبر با خود میگفت اینجا دیگر کجاست ، راه میرفت و میرفت اما انتها نداشت فقط منظره تکراری ، انگار سر جای خود راه میرود ، ایستاد خوب اطرافش نگاه کرد ، با خود فکر کرد آخرین بار با پیرمرد روستایی صحبت میکردم ، احتمالا راه را گم کرده ام و از این بیابان سر در اورده ام...
-
بی قضاوتون قسمت 3
شنبه 27 دی 1404 22:09
ماه مثل خورشید میدرخشید شب فرا رسیده بود ، شبی مهتابی و بهاری کل اکبر به پیرمرد گفت : اهل کدام روستایی پیرمرد که نشنیده بود ، انگار گوشهایش کمی سنگین بود ، دوباره با صدای بلند تری پرسید : روستا ، روستای که باید بریم کجاست پیرمرد که افسار الاغ در دستش بود گفت : کریم آباد کل اکبر گفت : چقدر راه است پیرمرد گفت : اگر با...
-
بی قضاوتون قسمت 2
جمعه 26 دی 1404 17:49
کل اکبر سمت مرکز شهر به راه افتاد همیشه از همین مسیر میرفت جایی که جمعیت کمتری باشه و کمتر توی دید باشه تا مجبور نباشه سوال و جواب های بی ربط مردم را پاسخ بده ، از کوچه ها و جاده های فرعی میرفت ، اگر هم کسی او را میدید سرش را بر میگردادند یا طوری وانمود میکرد که او را ندیده ، گاهی هیچ کاری نمیتوانست بکنه و توی تله می...
-
بی قضاوتون قسمت ۱
جمعه 26 دی 1404 12:39
در روزگار قدیم مردی بود به اسم کل اکبر ، کل اکبر توی شهر کوچکی زندگی میکرد ، شغلش حمالی ، بارکشی ، و هر کاری که بهش میدادن بود. پدرش هم همینطور بود همیشه خدا بی پول ، فلاکت زده بود . یه روز توی خونه نشسته بود به در و دیوار نگاه میکرد ، و حسرت نداشته هاش میخورد و رو به زنش گفت : من بعد از عمری حمالی هنوز حتی الاغ هم...
-
شب قهرمان
چهارشنبه 24 دی 1404 01:04
تقریبا 5 سال پیش یک شب سرد دی ماه ، ساعت 11 شب یا 12 اگر اشتباه نکنم ، تلوزیون روشن بود داشتیم فیلم تکراری شبکه نمایش نگاه میکردم که صدایی از بیرون مثل کلنگ زدن میاومد . محل ندادم ، داداش بزرگه گفت صدا چی میاد من که کمی ترسیده بودم گفتم گربست حتما گفت نه گوش کن داره بیل میزنه گفتم شبه کسی نیست بیخیالش داداش گفت بلند...
-
اولین مطلب
سهشنبه 23 دی 1404 20:49
شاید اولین مطلب همیشه چالش اصلی یک وبلاگ نویس باشه . برخی سوال های های که پیش میاد برای اکثر وبلاگ نویس ها از این قراره از چی بگم ؟ مطلب از کجا هر روز گیر بیارم ؟ اسم سایتم چی باشه ؟ شاید ساعت ها وقت برای یک اسم گذاشتن و آخر سر به نتیجه نرسیدن (بیشتر موارد ) دروغ بنویسم یا زندگی خودم باشه ؟ مخاطب هام چه فکری میکنند...