سرنوشت

هیچوقت هیچی

سرنوشت

هیچوقت هیچی

بی قضاوتون قسمت 8

کل  اکبر صبح زود  الاغ را هی کرد و روانه بازار شد ، الاغ بین راه عر عر میکرد ، کل اکبر با چوب او را میزد و میگفت زبان نفهم راه برو  .

 الاغ که گرسنه و تشنه بود تا جوی آب را دید با سرعت به سمت آب رفت ، کل اکبر که افسار را گرفته بود به زمین خورد  روی زمین کشیده شد و خاکی شد .

بچه هایی که آن نزدیکی بازی میکردند به کل اکبر میخندیدن و با دست او را نشان میدادند 

کل اکبر از جا بلند شد ، صبر کرد تا الاغ اب بخورد بعد دوباره افسار را گرفت و  به راه افتاد  تا میدان شهر رسید .

چند جا باربری کرد و  نزدیک غروب  به دکان سفال گری رفت .

مرد سفال گر مقداری بار کوزه و سفال داشت به کل اکبر گفت این بار زیاد است باید دو بار ببری .

کل اکبر که دید اگر دو بار برود تا پاسی از شب باید بار ببرد  ، گفت  :   همه اش را بار بزن 

مرد سفال گر که با چهره ای درهم : اگر اتفاقی بیوفتد و  کوزه های من بشکند باید تمام خسارت را بدهی 

کل اکبر  : باشد باشد حالا زودتر بار بزن 

مرد سفالگر  کوزه ها  را به کمر خر میگذاشت و هر لحضه سنگین تر میشد ، کل اکبر هم بیشتر و بیشتر بار میزد  

وقتی تمام شد کل اکبر الاغ را هی کرد  اما الاغ تکان نمیخورد .

با چوب محکم به پشت الاغ زد اما الاغ تکان نمیخورد و عر عر میکرد 

با دست او را هل داد تا اینکه صدای چرق بلند شد ،  مچ پای الاغ  شکست  و به زمین افتاد  ، تمام بار روی زمین پخش شد  بیشتر کوزه ها شکستند

کل اکبر با دو دست بر سرش زد و  روی زمین نشست .

مرد سفالگر که شاهد این صحنه بود با عصبانیت کل اکبر را از روی زمین بلند کرد و یقه کل اکبر را گرفت و با عصبانیت : مگر نگفتم بار را باید دو بار ببری همینجا پول من را میدهی یا چنان به زمین بکوبمت که مانند الاغت چلاق شوی .

کل اکبر  که دید پولی در بساط ندارد گفت : یقه را رها کن تو خودت بار خر را زیاد زدی ایراد از من‌ میگری .

مرد سفال گر با مشت به دهان کل اکبر کوبید ، کل اکبر نقش زمین شد 

کل اکبر که گیج و منگ شده بود روی زانو بلند شد و فریاد زد : اهای ایهالناس  به فریادم برسید ،  کمکم کنید این مرد می خواهد من را بکشد 

مرد سفالگر : چرا مهمل میگویی بلند شو و خسارت من را بده 

به یکباره تعداد زیادی از مردم جمع شدند   کل اکبر با دست دهان خونی خود را نشان میداد و میگفت کمکم کنید.

تا اینکه پاسبانان شهر آمدند  هم‌ مرد سفالگر و هم کل اکبر را با خود به سمت زندان شهر بردند 

 انها را در دو سلول جدا از هم زندانی  کردند ، کل اکبر به گوشه ای از زندان تاریک و نمور رفت   و  روی زمین نشست ، یاد خوابش افتاد  که در آنجا قطعه های طلا به سرش ریخته شد و آخر زیر آنها خفه شد  با خود اندیشید این تعبیر خواب من است با دستان خودم ، خودم را به خاک سیاه نشاندم ، کاش جاروی زنم من  را از این خواب  هم بیدار کند . 



بی قضاوتون قسمت 7

کل اکبر الاغ را به گوشه حیاط بست و با صدای بلند زنش را صدا کرد تا به تماشا بیاید 

زن که مشغول درست کردن ناهار بود با شنیدن صدا به بیرون رفت 

،  کل اکبر را  به حالت خوشحالی و خنده نگاه میکرد  تا چشمش به الاغ افتاد  گفت : میدانستم تو مرد عمل هستی و میتوانی ،  ولی چطور توانستی اعتماد فروشنده را جلب کنی تا به تو این الاغ گرانبها را  اجاره بدهد .

کل اکبر  با این حرف به فکر فرو رفت و با خود فکر کرد اگر راستش را بگویم که خانه را گرو گذاشته ام  ممکن است  این زن مانع شود انوقت مجبورم  الاغ را پس   بدهم  چون نیمی از این خانه مهریه اوست .

زن با صدای بلندتری فریاد زد : چه شده اینبار چه کار کردی ، حرف بزن 

کل اکبر  : محمود بقال واسطه شد و من با اعتبار او این الاغ را اجاره کردم ،  یادت باشد محمود دوست پدرم بود  .

زن که تا حدودی قانع شده بود گفت بیا داخل ناهارت را بدهم  تا  از گشنگی نمردی .

روز بعد کل اکبر افسار الاغ به دست و با سر بالا از وسط میدان میگذشت ، راهش را به سمت میدان اصلی جایی که باربری میکرد کج کرد تا امروز  شانسش را امتحان کند .

به مغازه پارچه فروش رفت و گفت اگر باری لازم بود من میتوانم هر چقدر بخوای حمل کنم 

پارچه فروش نگاهی به کل اکبر و الاغش کرد و  گفت  : خوب شد آمدی امروز یک مشتری  دارم که میخواهد مقدار زیادی پارچه بخرد صبر کن تا چند لحضه دیگر پیدایش میشود .

 کل اکبر افسار الاغ را محکم گرفت و در گوشه ای به انتظار نشست   ،  دکان ها را نگاه میکرد تا ببیند کدام یک بار  باربر میخواهند  ، چند نفری هم باربر در میدان بودند ولی پیاده بودند  برای همین کل اکبر خیالش راحت بود که تا سواره هست کسی محلی به پیاده نمیگذارد .

مرد فروشنده کل اکبر را صدا کرد : بیا اینجا  و بار پارچه ها را بر روی الاغت محکم ببند ، کل اکبر پارچه ها را روی الاغ گذاشت و با طنابی که اورده بود محکم بست .

مرد فروشنده اضافه کرد که با این پسر که آمده برو و بارش را برسان 

کل اکبر نگاهی به پسر کرد و گفت  : اهای پسر باید کجا برویم 

پسر اندامی لاغر و نحیف داشت و صدایش بالا نمی امد با ارامی گفت :  به آن سمت  منزل قاضی قضات 

کل اکبر به راه افتاد و میدانست منزل قاضی کجاست نیازی به راهنمایی پسر نداشت ، برای همین گام هایش را سریع تر میکرد تا  دوباره به میدان شهر برگرد .

تقریبا تا پاسی از شب کل اکبر با الاغ بار جا به جا میکرد و اجرت میگرفت ، حتی یک برگ کاهم  هم از صبح الاغش نخورده بود  و با همین حال به خانه برگشت و الاغ را به گوشه حیاط بست   و فراموش کرد که حتی قطره ای آب به الاغ بیچاره بدهد 

انقدر خسته بود که به سرعت خوابش برد .

 



بی قضاوتون قسمت 6

مرد که کل اکبر را رو به روی خودش دید ، به سردی نگاهی به او کرد و سرش را پایین گرفت به سنگ فرش زیر پاییش نگاه میکرد  ، مانند کسی که به مورچه ها نگاه میکند 

کل اکبر با صدای بلندی  گفت : مرد من پیشنهادی برای تو دارم 

مرد فروشنده سرش را کمی بلند کرد و با سردی در کلامش : چه پیشنهادی ؟

کل اکبر  :  من   نمیتوانم الاغت را بخرم ولی میتوانم  آن را از تو اجاره بگیرم و هر هفته به تو پول بدهم  

مرد از جایش بلند  شد و با دست خاک های پشت لباسش را میتکاند   سرش را با علامت منفی تکان داد 

 

ادامه مطلب ...